سبک سنگین کردم
میدانستم که اگر
بخرمش، تا ماه دیگر باید دست خالی از کتاب فروشی گردی ها به خانه بر گردم!
تاسيان و بانگ نی را برداشتم و رفتم پای صندوق
هر دو را به قیمتی که انصاف در آن ها بیداد میکرد خریدم
یکی را گفتم از پولی که برای خرید کتاب کنار گذاشتم یعنی حق الکتاب و دیگری را گفتم شیک شکلات جمعه های عصر با محمد ابن محمد را بیخیال میشوم!
ولی حافظ به سعی سایه کاری میکرد که دیگر کارت اتوبوسم را هم نتوانم شارژ کنم!
اولین نفر کامنت بزار
ساغر در خوشاب
.
غمت بر نهان خ...
.
.
سرد ترین زمستان تاریخ زندگ...
بروید، تمام شد!
یاد برگه های بند انگشتی مُزَیّن به جملات کوتاهی...
دِی ماهِ بیست و پنج
آخرین نوشته پاییز
زمستانیّات
کلام : یاسین
تاریخ...
۱۰_دی
۹_سکوت


تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است