user
  • 1 سال پیش

  • 25

  • 09:41

گاهی باید رها کرد

خط روایت
0
توضیحات

...

به سختی دسته‌ی صندلی چرمی کنار تخت را گرفتم، و طوری نشستم که پشتم به پسرم باشد. به جلو خم شدم. صورتم را با شال پوشاندم و به پهنای صورت اشک ریختم. نشانه‌ای از بهبودی نبود و این توی برزخ ماندن، داشت دیوانه‌ام می‌کرد...


به قلم و خوانش سعیده جوادی


با صدای
دسته بندی‌ها
داستان های نمایشی
اسلام
روابط اجتماعی

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
قرآن_چراغ_راه
shenoto-ads
shenoto-ads