user
  • 10 ماه پیش

  • 15

  • 04:27

500 Days Of Summer

500 روز سامر
1
توضیحات

پانصد روز گذشت...

پانصد روزی که هرکدوم مثل فصلِ کوچیکی بودن.

از اولین خنده‌ای که شبیهِ روشن شدن چراغای شهر بود،

تا آخرین شبی که پنجره‌هام تاریک موندن و هیچ صدایی نیومد.



می‌دونی...

وقتی ازت دور بودم، همون تابستون برام یه‌جور دیگه می‌گذشت.

آفتاب همون بود، خیابون‌ها همون بودن،

ولی رنگ‌ها انگار غبار داشتن.


با صدای
دسته بندی‌ها
کتاب و مقاله
هنرهای نمایشی
داستان های نمایشی

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
shenoto-ads
shenoto-ads