محسن قاسمی نویسنده تاکسی نامه که در حال حاضر به رانندگی در جزیره کیش اشتغال دارد ، ماجراهای شیرینی که برایش در هنگام کار پیش آمده را در ده داستان کوتاه اینگونه بیان می کند .
با صدای
دسته بندیها
استند آپ
داستان های طنزآمیز
رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
تاکسی نامه
خاطرات شیرین
جزیره کیش
محسن قاسمی
محمد اوزی
Avatar
کاربر شنوتو
اولین نفر کامنت بزار
ماجراهای دایی کمال « کیف »
708
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
11:52
708
9 سال پیش
11:52
ماجراهای دایی کمال « میانجیگری »
571
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
18:39
571
9 سال پیش
18:39
ماجراهای دایی کمال « پروانه کسب »
457
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
14:18
457
9 سال پیش
14:18
ماجراهای دایی کمال « انجمن خانه و مدرسه »
413
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
14:01
413
9 سال پیش
14:01
ماجراهای دایی کمال « همسایه جدید »
365
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
10:46
365
9 سال پیش
10:46
ماجراهای دایی کمال « همسایه جدید »
342
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
10:46
342
9 سال پیش
10:46
ماجراهای دایی کمال « مهمان »
362
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
09:52
362
9 سال پیش
09:52
خاطرات دایی کمال « کنگره شعر »
465
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...