user

گلستان سعدی (توقف پخش)

مجید غفارنیا
519
میانگین پخش
13.5K
تعداد پخش
62
دنبال کننده
گلستان سعدی باب اول حکایت بیست و ششم
  • 980

  • 1 سال پیش
ظالمی را حکایت کنند که هیزمِ درویشان خریدی به حَیف و توانگران را دادی به طَرْح. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت:ماری تو که هر که را ببینی، بزنییا بوم که هر کجا نشینی، بکنیزورت ار پیش می‌رود با مابا خداوند...

ظالمی را حکایت کنند که هیزمِ درویشان خریدی به ح...

04:04
  • 980

  • 1 سال پیش
04:04
گلستان سعدی باب اول حکایت بیست و پنجم
  • 724

  • 1 سال پیش
یکی از ملوکِ عرب شنیدم که متعلّقان را همی‌گفت: مرسومِ فلان را چندانکه هست مُضاعَف کنید که مُلازِمِ درگاه است و مترصّدِ فرمان؛ و دیگر خدمتگاران به لَهْو و لَعِب مشغول‌اند و در اَدایِ خدمت مُتَهاوِن. صا...

یکی از ملوکِ عرب شنیدم که متعلّقان را همی‌گفت: ...

03:22
  • 724

  • 1 سال پیش
03:22
گلستان سعدی باب اول حکایت بیست و چهارم
  • 666

  • 1 سال پیش
ملِکِ زوزَن را خواجه‌ای بود کریم‌النَّفْسِ نیک‌محضر که همگنان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت نکویی گفتی. اتفاقاً از او حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد، مصادره فرمود و عقوبت کرد؛ و سرهنگانِ ملِک به سوا...

ملِکِ زوزَن را خواجه‌ای بود کریم‌النَّفْس...

05:53
  • 666

  • 1 سال پیش
05:53
گلستان سعدی باب اول حکایت بیست و سوم
  • 445

  • 1 سال پیش
یکی از بندگانِ عَمْروِ لَیْث گریخته بود. کسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند.از همین صدا داستان های فارسی را در رادیو حکای...

یکی از بندگانِ عَمْروِ لَیْث گریخته بود. ...

03:50
  • 445

  • 1 سال پیش
03:50
گلستان سعدی باب اول حکایت بیست و دوم
  • 440

  • 1 سال پیش
یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اِعادتِ ذکرِ آن ناکردن اَوْلیٰ. طایفهٔ حکمایِ یونان متفّق شدند که مر این درد را دوایی نیست مگر زَهْرهٔ آدمی به چندین صفت موصوف. بفرمود طلب کردن...از همین صدا داستان های...

یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اِعادتِ ذ...

04:30
  • 440

  • 1 سال پیش
04:30
گلستان سعدی باب اول حکایت بیست و یکم
  • 473

  • 1 سال پیش
مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجالِ انتقام نبود. سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که مَلِک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیست...

مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صا...

03:39
  • 473

  • 1 سال پیش
03:39
گلستان سعدی باب اول حکایت بیستم
  • 440

  • 1 سال پیش
غافلی را شنیدم که خانهٔ رعیت خراب کردی تا خزانهٔ سلطان آباد کند؛ بی‌خبر از قول حکیمان که گفته‌اند: هرکه خدای را -عَزَّوَجَلَّ- بیازارد تا دلِ خلقی به دست آرد خداوند، تعالیٰ، همان خلق را بر او گمارد تا...

غافلی را شنیدم که خانهٔ رعیت خراب کردی تا...

04:16
  • 440

  • 1 سال پیش
04:16
گلستان سعدی باب اول حکایت نوزدهم
  • 485

  • 1 سال پیش
آورده‌اند که نوشین‌روانِ عادل را در شکارگاهی صَید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشیروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند: از این قدر چه خَلَل آید؟ گف...

آورده‌اند که نوشین‌روانِ عادل را در شکارگ...

03:13
  • 485

  • 1 سال پیش
03:13
گلستان سعدی باب اول حکایت هجدهم
  • 434

  • 1 سال پیش
ملک‌زاده‌ای گنج فراوان از پدر میراث یافت. دستِ کَرَم برگشاد و دادِ سخاوت بداد و نعمتِ بی‌دریغ بر سپاه و رعیّت بریخت....

ملک‌زاده‌ای گنج فراوان از پدر میراث یافت....

03:49
  • 434

  • 1 سال پیش
03:49
گلستان سعدی باب اول حکایت هفدهم
  • 437

  • 1 سال پیش
تنی چند از روندگان در صحبتِ من بودند، ظاهرِ ایشان به صَلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حقِّ این طایفه حُسنِ ظنّی بلیغ؛ و اِدراری معیّن کرده؛ تا یکی از اینان حرکتی کرد نه مناسبِ حالِ درویشان. ظنِّ آن ...

تنی چند از روندگان در صحبتِ من بودند، ظاه...

04:56
  • 437

  • 1 سال پیش
04:56
گلستان سعدی باب اول حکایت شانزدهم
  • 472

  • 1 سال پیش
یکی از رفیقان شکایتِ روزگارِ نامساعد به نزد من آورد که کفافِ اندک دارم و عیالِ بسیار و طاقتِ بار فاقه نمی‌آرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هرآن‌صورت که زندگانی کرده شود، کسی را ب...

یکی از رفیقان شکایتِ روزگارِ نامساعد به ن...

10:20
  • 472

  • 1 سال پیش
10:20
گلستان سعدی باب اول حکایت پانزدهم
  • 372

  • 1 سال پیش
یکی از وزرا معزول شد و به حلقهٔ درویشان درآمد. اثر برکتِ صحبتِ ایشان در او سرایت کرد و جمعیّتِ خاطرش دست داد. مَلِک بار دیگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود. قبولش نیامد و گفت: معزولی به نزد خردمندان بهت...

یکی از وزرا معزول شد و به حلقهٔ درویشان د...

05:00
  • 372

  • 1 سال پیش
05:00
گلستان سعدی باب اول حکایت چهاردهم
  • 416

  • 1 سال پیش
یکی از پادشاهانِ پیشین در رعایتِ مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همه پشت بدادند.چو دارند گنج از سپاهی دریغدریغ آیدش دست بردن به تیغراوی: مجید غفارنیاسه تار: استاد احمد عب...

یکی از پادشاهانِ پیشین در رعایتِ مملکت سستی کرد...

03:44
  • 416

  • 1 سال پیش
03:44
گلستان سعدی باب اول حکایت سیزدهم
  • 428

  • 1 سال پیش
یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همی‌گفت:ما را به جهان خوش‌تر از این یک‌دم نیستکز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست...راوی: مجید غفارنیاسه تار: استاد احمد عبادی...

یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بو...

05:45
  • 428

  • 1 سال پیش
05:45
گلستان سعدی باب اول حکایت دوازدهم
  • 405

  • 1 سال پیش
یکی از ملوکِ بی‌انصاف پارسایی را پرسید؛ از عبادت‌ها کدام فاضل‌تر است؟ گفت: تو را خوابِ نیم‌روز تا در آن، یک‌نفس خلق را نیازاری.راوی: مجید غفارنیاسه تار استاد احمد عبادی...

یکی از ملوکِ بی‌انصاف پارسایی را پرسید؛ ا...

02:52
  • 405

  • 1 سال پیش
02:52
گلستان سعدی باب اول حکایت یازدهم
  • 354

  • 1 سال پیش
درویشی مُسْتَجاب‌الدَّعوة در بغداد پدید آمد. حَجّاجِ یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعایِ خیری بر من بکن. گفت: خدایا! جانش بستان. گفت: از بهرِ خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعایِ خیر است تو را و جمله...

درویشی مُسْتَجاب‌الدَّعوة در بغداد پدید آ...

03:06
  • 354

  • 1 سال پیش
03:06
گلستان سعدی باب اول حکایت دهم
  • 376

  • 1 سال پیش
بر بالینِ تربتِ، یحیی، پیغامبر عَلَیْهِ‌السّلامُ، معتکف بودم در جامع دِمشق که یکی از ملوکِ عرب که به بی‌انصافی منسوب بود اتّفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.راوی: مجید غفارنیاسه تار اس...

بر بالینِ تربتِ، یحیی، پیغامبر عَلَیْهِ‌ا...

04:19
  • 376

  • 1 سال پیش
04:19
گلستان سعدی باب اول حکایت نهم
  • 327

  • 1 سال پیش
یکی از ملوکِ عرب رنجور بود در حالتِ پیری و امیدِ زندگانی قطع کرده، که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولتِ خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیّتِ آن طرف بجملگی مطیعِ فرمان...

یکی از ملوکِ عرب رنجور بود در حالتِ پیری ...

03:44
  • 327

  • 1 سال پیش
03:44
گلستان سعدی باب اول حکایت هشتم
  • 374

  • 1 سال پیش
هرمز را گفتند: وزیرانِ پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟ گفت: خطایی معلوم نکردم و لیکن دیدم که مَهابتِ من در دلِ ایشان، بی‌کران است و بر عهدِ من اعتمادِ کلّی ندارند. ترسیدم از بیمِ گزندِ خویش آهنگِ هل...

هرمز را گفتند: وزیرانِ پدر را چه خطا دیدی...

03:11
  • 374

  • 1 سال پیش
03:11
گلستان سعدی باب اول حکایت هفتم
  • 453

  • 1 سال پیش
پادشاهی با غلامی عَجَمی در کشتی نشست و غلام، دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیشِ مَلِک از او مُنَغَّص بود...

پادشاهی با غلامی عَجَمی در کشتی نشست و غل...

04:00
  • 453

  • 1 سال پیش
04:00
گلستان سعدی باب اول حکایت ششم
  • 438

  • 2 سال پیش
یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دستِ تطاول به مال رعیّت دراز کرده بود و جور و اذیّت آغاز کرده. تا به جایی که خلق از مَکایدِ فعلش به جهان برفتند و از کُرْبَتِ جورش راهِ غربت گرفتند. چون رعیّت کم شد، ا...

یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دستِ تطا...

05:30
  • 438

  • 2 سال پیش
05:30
گلستان سعدی باب اول حکایت پنجم
  • 434

  • 2 سال پیش
سرهنگ‌زاده‌ای را بر در سرایِ اُغْلُمُش دیدم که عقل و کِیاستی و فهم و فِراستی زاید‌الوصف داشت، هم از عهدِ خُردی آثارِ بزرگی در ناصیهٔ او پیدا...راوی: مجید غفارنیاسه تار: استاد احمد عبادی...

سرهنگ‌زاده‌ای را بر در سرایِ اُغْلُمُش دی...

04:21
  • 434

  • 2 سال پیش
04:21
گلستان سعدی باب اول حکایت چهارم
  • 601

  • 2 سال پیش
طایفهٔ دزدانِ عرب بر سرِ کوهی نشسته بودند و منفذِ کاروان بسته، و رعیّتِ بُلْدان از مَکایدِ ایشان مرعوب و لشکرِ سلطان مغلوب. به‌حکمِ آنکه مَلاذی مَنیع از قلّهٔ کوهی گرفته بودند و مَلجأ و مأوای خود ساخت...

طایفهٔ دزدانِ عرب بر سرِ کوهی نشسته بودند...

08:53
  • 601

  • 2 سال پیش
08:53
گلستان سعدی باب اول حکایت سوم
  • 489

  • 2 سال پیش
ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب‌روی، باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد، پسر به فراست و استبصار به جای آورد و گفت: ای پدر کوتاهِ خردمند به که نادانِ بلند. نه...

ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر ...

06:22
  • 489

  • 2 سال پیش
06:22
گلستان سعدی باب اول حکایت دوم
  • 648

  • 2 سال پیش
یکی از ملوکِ خراسان محمودِ سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم‌خانه همی‌گردید و نظر می‌کرد. سایر حکما از تأویل این فروماندند مگر درویشی که به ...

یکی از ملوکِ خراسان محمودِ سبکتگین را به ...

03:26
  • 648

  • 2 سال پیش
03:26
گلستان سعدی باب اول حکایت اول
  • 1.4K

  • 2 سال پیش
پادشاهی را شنیدم به کشتنِ اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالتِ نومیدی مَلِک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن، که گفته‌اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید...راوی: مجید غفارنیاسه تار: استا...

پادشاهی را شنیدم به کشتنِ اسیری اشارت کرد...

04:35
  • 1.4K

  • 2 سال پیش
04:35
shenoto-ads
shenoto-ads